جشن سه سال بودن در کنار بردیا
پنجم خرداد رسید نفسم... کم کم داشت طاقتت تموم میشد... انقدر تو فکر تدارک تولد بودی و تو ذهن کودکانت برنامه ریزی کرده بودی که ما هم بی صبرانه مشتاق رسیدن روز تولد بودیم... چه شب خوبی!!! شب مبعث... ولی حیف که یه کم ناخوش بودی و هر چی به بعد از ظهر نزدیک میشدیم بهتر میشدی.... شکر خدا خونه ی مامان بزرگ و حاجی بابا... شونزده نفری ...( به دلایلی امسال جشتمون این طوری شد.. ایشالله یه جشن دیگه هم خونه خودمون داریم) حسابی همه چیو ریختیم به هم... بازم زحمتشون دادیم.... با هم بادکنک چسبوندیم.... با هم بریدیم و قیچی کردیم و چسب کاری کردیم... (با تشکر از بردیا کوچولوی خوش اخلاق و مامان خاطره که فایل های تولد و در اختیارم...
نویسنده :
مامان نسرین
1:47






