بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

جشن سه سال بودن در کنار بردیا

پنجم خرداد رسید نفسم...  کم کم داشت طاقتت تموم میشد... انقدر تو فکر تدارک تولد بودی و تو ذهن کودکانت برنامه ریزی کرده بودی که ما هم بی صبرانه مشتاق رسیدن روز تولد بودیم... چه شب خوبی!!! شب مبعث... ولی حیف که یه کم ناخوش بودی و هر چی به بعد از ظهر نزدیک میشدیم بهتر میشدی.... شکر خدا خونه ی مامان بزرگ و حاجی بابا... شونزده نفری ...( به دلایلی امسال جشتمون این طوری شد.. ایشالله یه جشن دیگه هم خونه خودمون داریم) حسابی همه چیو ریختیم به هم...  بازم زحمتشون دادیم.... با هم بادکنک چسبوندیم.... با هم بریدیم و قیچی کردیم و چسب کاری کردیم...  (با تشکر از بردیا کوچولوی خوش اخلاق و مامان خاطره که فایل های تولد و در اختیارم...
6 خرداد 1393

بردیا سه ساله شد...

روزی که بدنیا اومدی نمیدونستی که برامون همه چیز میشی...زندگی مون... نفسمون... خواب و خوراکمون... فکر و آرزومون... تو برامون بهترین بهانه بودی و هستی ... بهانه ای برای فراموش کردن غصه ها... برای خنده های گاه و بیگاه... برای شکر گذاری...بهترین بهانه برای الکی خندیدن... از ته دل خندیدن... برای بدو بدو ... برای خستگی یه مامان تمام وقت... بهترین بهانه برای تکمیل خوشبختی من و بابایی و من...1095 روز رو شمردم و حس کردم. .. با تمام وجود... صبح و عصر  و شب و نصفه شب شو... صبحانه و ناهار و میان وعده و شام و و مسواک و خوابشو... بهار و تابستون و زمستون و پاییز و زمستونش رو... ترک شیر ... ترک پوشک... ترک با مامان و باب...
5 خرداد 1393

روزهای آخر سی و شش ماهگی

از  نمک و شیرینی بردیا: یه شب داشتی حباب بازی میکردی که یه حباب کوچولو رفت تو چشمت!!!!  خدایااااا    مگه ساکت میشدی  طوری گریه میکردی که واقعا فکر میکردیم اتفاقی افتاده برای چشمت... بین گریه هات گفتی: نمیبینید داره از چشمم خون میاد!  و اینگونه بود که یه چسب زخم و یه صورت عمودی زدیم به چشمت و تموم دردها و سوزش ها و خون و خونریزی!! بند اومد کلمات غلط غولوطی که عاشقشونم... بستنی فالودگی       ماشین هسمایه شاسی بلنده!     شربت مخیتو(موهیتو)     ازت پرسیدم این دیوار چه رنگیه؟؟؟  فکر کردی و فکر کردی و گفتی: پمادی!!!!&nbs...
4 خرداد 1393

ده برابر بردیا...

سی ساله شدم... درست ده برابر سن تو ... روز تولدم به خاله گفتی: برا مامان لباس بخرم خوبه؟؟؟   و باز منو بردی به  رویاهایی که فکر میکردم ازم دورن... چشم بر هم زدیم و پسرک انقدر بزرگ شده که به فکر کادوی تولد مامانشه!! حسابش از دستم در رفت که چند بار منو بوسیدی ... و گفتی: مبارکت باشه مامانی... بزرگ شدی؟؟؟   تخت خوابتو دوست داری؟  تنها تو اتاقت میخوابی؟ آفرین خودم شنیدم که به بابایی گفتی: ببین مامان  ماشالله چه خوب نقاشی میکشه تو بلد نیستی!!! خودم شنیدم که خیلی بی مقدمه بهم گفتی: مامان انقدر دوست دارم که عاشقتم!!! خدایا.. ممنون به خاطر این جمله ها... ...
2 خرداد 1393
1